این روزها نوشته هایم شخصی شده اند .خیلی شخصی آنقدر که وقتی می نویسمشان حتی بار دیگر خودم هم نمی خوانمشان .گویی برای کاغذهای سفید دفترم آنهارا می نویسم .می نویسم تا کاغذها سفید نمانند .می نویسم تا دستم بی کار نماند .می نویسم تا به خودم بگویم کاری دارم می کنم .حالا هر کاری باشد .می نویسم تا این روزها را یادم بماند هر چند که باور ندارم که هرگز این روزها را فراموش کنم . تنهایی .خود . باورهای خالی شده .زندگی کردن یا گاهی زنده نبودن چیزهایی نیست که انسان به راحتی فراموششان کند .

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٥


 

می خوام یه برنده باشم .

برنده ها چی کار می کنن ؟

می تونن باواقعیت روبرو بشن . می تونن با وجود غمگین بودن کارهاشون رو انجام بدن .فکر نمی کنن که دنیا به اخر رسیده به از دست دادنه به شکل فرصت تازه ای نگاه می کنن .اشتباهاتشون رو پیدا می کنن ویاد می گیرن تکرارشون نکنن .از دوستاشون کمک می گیرن . . .

برنده بودن اونقدرها هم سخت نیست ها .می شه گفت من یه برنده ام .برنده ای که هنوز عادت به برد نداره ! 

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ،۱۳۸٥


 

سردمه .همه ی پنجره هارو بستم ولی باز سردمه .شوفاژها باز بازن تا جای که می شه شوفاژی باز باشه ولی سردمه .

نفس کم می ارم .نفس های عمیق می کشم ولی باز نفس ندارم .پنجره ها رو باز می کنم هوا بیاد .هوا می اد تو همراه با باد حتی ولی نفس ندارم .

باید کاری کنم .هرچی باشه .مثل جمع کردن وسایل خونه یا دور ریختن چیزایی که مدتیه استفاده نمی کنی یا زیادی استفادشون می کنی .باید کاری کنم هر کاری باشه مثل رفتن به یه شوی بافته های زمستونی یا رفتن پیش دوستایی که دارن تیاتر کار می کنن .باید کاری کنم هر کاری باشه .کشیدن سیگار یا نکشیدن سیگار .نمی دونم یه کاری .خریدن یه سی دی یا گرفتن یه فیلم از یه دوست برای یه وقتی که حوصله فیلم دیدن داشتی .

همه ی این کارا رو می کنم که بگم زمان داره می گذره .من دارم یه کاری برای خودم می کنم .من دارم پیروز می شم .من یه بازنده نیستم .

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ آبان ،۱۳۸٥


 

سرامیک سرده . پا برهنه دور خونه می چرخم .هیچی سرجاش نیست .کتاب هام تو کارتن وسط اتاق خوابن .دیوارا لخت لختن .خیلی از وسایل هم دیگه اصلا نیستن .

روی گبه ی قرمز که تنها چیزیه که هنوز از جاش تکون نخورده و محکم جاش رو چسبیده دراز می کشم .چشمم به پرز گبه است که ازش جدا شده و روی سرامیک سوم گوله شده .با خودم می گم باید وقتی بلند شدم برش دارم بندازمش دور . صدای مرد همسایه می اد تو حیاطشونه وداره کباب درست می کنه این از بویی که راه انداخته می شه فهمید .مسته . با صدای بلند یه ماجرای بی مزه رو برای سومین بار تکرار می کنه که مدرس انقدر شلوغ بوده که یک ساعت تو ترافیک بوده وبعدش وارد اون خیابون که یادش نمی اد شده .هر سه بار هم اسم خیابون یادش نمی اد .چرا هیچکس بهش نمی گه اسم اون خیابون چیه ؟

هنوز چشمم به گوله پرزست .ازش چشم بر نمی دارم وبا خودم می گم کاش چیزی برای دور ریختن داشتم .پاشم بگردم شاید چیزی پیدا شد ولی می دونم که نیست ومی دونم که پا نمی شم .مرد همسایه حالا داره ادرس یه جایی رو به یکی می ده : یه جاییه تو کریمخان  آبان جنوبی رو می ری بالا بین ویلا و خیابون . . .الان یادم نمی اد یه سری بهش بزن پشیمون نمی شی پنجشنبه ها محشره .

چشم از گوله یپرز بر می دارم وچشم می گردونم کش سرم رو می بینم که وسط سرامیک ها افتاده با خودم می گم یادم باشه بلند که شدم برش دارم . یادم باشه برای خودم چای درست کنم .تلویزیون رو روشن کنم وصورتم رو بشورم و وانمود کنم همه خیلی عادیه

از جام بلند می شم به هیچی دست نمی زنم .می رم تو اتاق خواب .دنبال یه چیزه دور ریختنی می گردم .چیزی پیدا نمی کنم .یاد پرز و کش سر می افتم با خودم می گم باید یادم باشه وقتی رفتم  تو هال برشون دارم .می شینم رو سرامیک .سرامیک سرده ومن می زنم زیر گریه .

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥


 

چشمام می سوزه .همه چی رو دارم رد می کنم بره .دلم می خواست هیچ اثری از هیچ گذشته ای برام نمونه .تا جایی که می شد رد کردم رفت . ولی ذهنم حی وحاضر سر جاش هیچ تکون نخورده .لحضه ای از گذشته هم از نظرش دور نمی مونه .و این برای الان وحشتناک .

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ آبان ،۱۳۸٥


 

پریروز صبح که از خواب بیدار شدم چشم که وا کردم فهمیدم چی شده نفسم بند اومده بود .گفتم پاشم یه سیگار بکشم راهش باز می شه ولی نشد .نفسه همینجور سر خود می اد ومی ره وتا همین الان از پریرو تا حالا بر نگشته .

حموم رفتم .یه دوست خوبم رو دیدم .دکتر رفتم .ورزش کردم .پیاده تو بارون راه رفتم ولی فایده نداشت که نداشت .(این وبرای اونایی گفتم که می گن خودت هم باید به خودت کمک بدی)! !

می خوام . . . نه نمی خوام هیچی نمی خوام .

فقط چرا یه چیز هست که می خوام . می خوام بخوابم حسابی بخوابم یه خواب چند روزه .اگه بخوام راستش رو بگم یه خواب دو یا سه ماهه .اگه نمی شه خودم بخوابم لااقل ذهنم رو بخوابونم به خدا خسته شد انقدر تو گذشته پرسه زد ونفهمید چی به چیه ؟

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٥


 

هر روز می رم ورزش می کنم .همین

این روزا این تنها کاریه که می کنم

نمی دونم چه جوریه که از پس این یکی خوب بر می آم .

راستی دیروز رفتم پیش مشتاق گفت این گره رو تو باید وا کنی پیداش کن .پس فعلا پی پیدا کردن گره هستم تا کی بازش بکنم .

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٥


 

تا این ۲ ساعت بگذره جون من رسیده به لبم اگه بیرون نیومده باشه .می گی دیگه چی کار کنم بازم برم دوش بگیرم لااقل یه یک ربعی که وقت می گیره بعدشم خشک کردن موها .لفت دادن تو لباس پوشیدن .با قدمهای اهسته راه رفتن .وچه می دونم یه کوفته دیگه که به عقل من نمی رسه خوبه سیگار ندارم وگرنه یه بسته رو تهش رو در اورده بودم .چه طور دوباره برم صورتم رو صابون کاری کنم .خب تمیزی خوبه دیگه .حالا این وسط این اب جوش خونهی ما که خودم چندبار ازش سوختم نمی دونم چه مزگش شده یخه یخه .مرده شورش رو ببرن .برم بینم گرم شده کوفتی ؟

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٥


 

یه نامه های شخصی واسه خودم تو کامپیوترم باز کردم واسه همین کمتر می ام اینجا .

ولی . . .هنوزم هستم . . .منتظر یه معجزه . . .من پیش از این هم از خدا معجزه دیدم پس دلیلی نداره که باز اتفاق نیفته

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٥


 

سلام

نمی دونم می دونی که همه چی روبه راهه یا نه .ولی برات می گم .اخه امشب مثل بعضی از شبها که می رفتم تو رختخواب ومنتظر می شدم تا بیای برات حرف بزنم حرفم می اد پس دونستنش خیلی مهم نیست گفتنشه که مهمه .

همه چی روبراه دیگه من کمتر نگران پرستوم اخه تازگی دوباره رفته سر کار .یه خبر خوبم برات دارم .بالاخره من یاد گرفتم مامانم اینا رو در جریان زندگی ام وارد کنم واگه باور کنی حتی ازشون کمکم می گیرم .دیگه اینکه همه چی روبراهه .مامان یکم نگرانمه ولی فکر می کنه من قوی ام وبه اوضاع مسلط .حالا یاد گرفتم که اگه تو نباشی چه جوری کرختی دستام رو رد کنم .یاد گرفتم که گریه کردن بد نیست .یاد گرفتم که  چه جوری ۲ ساعت ورزش کنم وفقط مدت کمیش رو به تو فکر کنم .یاد گرفتم که دیگه نوشابه ی دایتی نخرم  وقتی بخورش نیست .

کارت پستل کلیمت روی کیس کامپیوترمه وبه خودم می گم این مال منه ماله خود خودم .کتاب نقاشی های شاگال تو قفسه کتاباس وبا خودم می گم این مال منه مال خود خودم .این جور موقع ها شک می کنم که هدیه دادن وگرفتن خوبه یا بده وایا غیر از اینه که نشون از این داره که یه روز می ری واین من رو به یادت می اره یا هر چیز دیگه .

همه چی روبراه ولی بعضی چیزام مثل سابقه مثل اینکه من هنوزم دلم برا بابا پر می کشه .مثل اینکه هنوز عادت دارم یه ور تخت بخوابم انگار قراره بیای جایه خالی رو پر کنی .هنوزم نفسم تنگ می شه ولی یاد گرفتم به هیچ کس نگم مطلقا هیچکس و کاش اینا رو زودتر یاد می گرفتم که نفس تنگی  .دلتنگی . افسردگی .گریه های وقت وبی وقتترو باید هیچکس نبینه.

یه شب بهم گفتی .گفتی تو رو خدا با منم رو در بایستی داشته باش اگه باعث می شه انقدر فرق کنی .کاش باهات رو در وایستی داشتم .بهم گفتی همهیشه واسه همه نقاب بزن ولی نقاب من رو می تر سوند (نه اینکه فکر کنی ترسوم ها نه ) همین جوری ولی کاش نقاب داشتم .

همه چی روبه راه من میرم پیشه مشتاق وداره کمکم می کنه واقعا کمکه اساسی مطم‌‌ینم این واقعا خوشحالت کرد .اخه هر چی رو که ندونم این رو خوب می دونم که چقدر دوستم داری و می خوای رشد کنم ولی فقط حواست به یه چیز نبود من کنار توهم داشتم رشد می کردم .ولی به هر حال حالا دیگه خیلی مهم نیست و

همه چی روبه راهه واز چیزایی که روبه راه نیست نمی نویسم اونا باشه واسه یه وقتی که هم واسه شنیدنش راحتتر باشه وهم واسه من گفتنش .

مواظب خودت باش تا زود ببینم .

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥


 

دیشب بود که کابوس دیدم شیرین ترین کابوسی که تا حالا دیدم .

دیدم قطعه ی پنجم از فیلم پنج کیارستمی است .همه چیز به همان تاریکی فقط هر از گاهی بخش کوچکی از بدن ادمی روی اب دیدا می شو د .

من بودم

امواج ابی که دیده نمی شده لاشه ی ادمی رابه ارامی حرکت می داد و ان

من بودم .

من در فیلم کیارستمی بازی کردم هرچند مرده .!

و اینکه :

هیچی       

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٥


 

تو وقتی نفس کم می اری چیکار می کنی ؟

نه منظورم وقتیه که اصلا نمی تونی نفس بکشی ؟

علیزضا این جور موقع ها بهم می گفت دراز بکش ونفس عمیق بکش .نفس هات رو بشمار و حواست رو بده به وسایل تویه اتاق .ولی به خدا امروز چند بار این کارو کردم وفایده نکرد شاید اون وقت چون اون کنارم بود این راه جواب می داد .

نفس .الان نفس تنها چیزی که می خوام .

نه علیرضا .نه ارامش .نه خوشحالی .نه صداش .ونه حتی بغلش .

نفس تنها چیزی که می خوام .تو رو خدا یکم نفس بهم قرض بدین بعدا جبران می کنم .

نفسم . . . چیکار کنم ؟!

اهان داراز می کشم ونفس عمیق می کشم ووسایل تو اتاق رو می شمرم .

می بینی چه دختر حرف گوش کنیم باینکه نتیجه نداره ولی برا چندمین بار این کارو می کنم چون حرفات رو باور دارم .

اینکه گفتی خودخواهم .فقط فکر می کنم خودم ادمم وحالم بد می شه اینکه دایم دلم واسه خودم می سوزه اینکه. . .

گفتنش چه فایده داره هم تو من رو می شناسی هم من با حرفای تو خودم رو شناختم پس گفتن نداره .

می رم تمرینه نفس کنم .

 

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ،۱۳۸٥


 

از دیروز تا همین نیم ساعت پیش یه دوست خوب پیشم بود که تا حالا نمی دونستم انقدر دوستمه .

می خوام به خودم تبریک بگم من تونستم یه دوسته فوق العاده برا خودم پیدا کنم واین کاری نیست که از عهده ی هر کسی بر بیاد .

و اینکه

هستم .

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ مهر ،۱۳۸٥


 

دیگه حتی نمی دونم چی می خوام

صبر؟

طاقت ؟

یه جو عقل ؟

قدرت ؟

اهان فهمیدم چی می خوام

نفس .  نفس ندارم .

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥


 

دیگه حتی نمی دونم چی می خوام

صبر؟

طاقت ؟

یه جو عقل ؟

قدرت ؟

اهان فهمیدم چی می خوام

نفس .  نفس ندارم .

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥


 

دیگه حتی نمی دونم چی می خوام

صبر؟

طاقت ؟

یه جو عقل ؟

قدرت ؟

اهان فهمیدم چی می خوام

نفس .  نفس ندارم .

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥


 

این روز واین شب رو تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد .      ۵  مهر   ۸۵

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥


 

پاشدم دوش گرفتم ایمیل هام رو چک کردم دریغ از یه دونه . الان قهوه می خورم وبعدش می رن سراغ تکالیف خانم معلم دکتر .۰ ظهر می رم برای چفتن صدایی که تو فیلم خراب شده وعصری با خانوم دکتر قرار دارم .همش به همین سادچی بود که گفت البته بیرونش .

چون به خودم قول دادم اینجا حرفی از دلتنگی نمی زنم پس نمی زنم .

دیشب با کتی دکور خونه ام رو عوض کردم .

بی حوصله ام .عجیب بی حوصله ام .

می گن زندگی هر وقت به یه رنگه .پس کاش این رنگ خاکستری از زندگی ام بره و یه رنگ مثلا نارنجی قرمز بیاد .نظرت چیه عالی نمی شه /

بر عکس همیشه نوشتنم نمی اد الان نوشتم شده مثل دفترچه صبحگاهی (اونایی که کار کردن می دونن ) هر چند وقتای دیگه هم همین کاربرد رو برام داشته .

قصه یادم نرفته ها بذار همچین یه هوا جمع وجور بشم انقدر که احساس خفگی نکنم می رم سراغش .

بخشید چقدر چرت وپرت گفتم وقتت رو گرفتم .

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ،۱۳۸٥


 

می خوام قوی بشم

می خوام از تنها شدن نترسم

می خوام معاشرتام رو زیاد کنم

می خوام به خودم برسم

می خوام هر کمکی که می شه به خودم بدم تا از این حال در بیام

می خوام اعتماد به نفسم رو تو چیزایی که ندارم زیاد کنم

می خوام تو رابطه شخصی ام مستقل بشم .

می خوام بند کسی نباشم

در یک کلام می خوام کولاک بشم

ولی همه یاینا معنی اش این نیست که نمی خوام برا رابطه ام سعی کنم واز خیرش گذشتم نه .می خوام تمام سعی ام رو بکنم .می خوام هر راهی که هست رو امتحان کنم که رابطه ام رو باز سازی کنم .می خوام برش گردونم اخه این رابطه ارزشش رو داره .ارزش این که هر کاری براش یکنم جز از بین بردن عزت نفسم .اون از رابطه ام هم مهمتر .(این عزت نفس ومهمیش رو از همین کتاب جدیده که مزخرف بود یاد گرفتم )

یه چیز دیگه هم از مامانم یاد گرفتم که امروز بهم گفتن اینکه :فقط وقتی قوی باشی می تونی رابطه ی سالمی داشته باشی

واقعا دم مامانم گرم

همه یاینا رو گفتم .بهشونم باور دارم ولی الان اشکام دارن سرازیر می شن .

بله اشکام اومدن برم بهشون رسیدگی کنم.

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٥


 

دارم بالا مي ارم بايد برم يه فكري برا اين لحظه بكنم .

  
نویسنده : گنجیشک ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥